صفحه نخست | آرشیو مطالب | ارتباط با ما
يه چن مدتي بود هي همه پيشاپيش تبريك ميگفتن و همه يه چيز رو مي پرسيدن، يكي مسيج ميداد مي پرسيد يكي تماس مي گرفت يكي تو نت مي پرسيد خلاصه همه يه سؤال رو ازم مي كردن من هم هاج و واج مونده بودم جريان چيه ؟كي اومده اين شايعه رو پخش كرده؟ وقتي هم مي پرسيدم كي بهتون گفته چيز نمي گفتن از اونور نامزدم ميومد مي گفت فلاني تو مدرسه اين سؤال رو ازم پرسيده، ما هم هي به مخيله خودمون فشار مي آورديم كه ببينيم كجا سوتي داديم يا حرفي زديم، به هيچ نتيجه اي نمي رسيديم.
خلاصه بعد از مدتي يكي از كسايي كه تبريك گفت بهش گفتم جريان چيه كي اين حرف رو بهت زده؟ اونم جواب داد خودت گفتي هفته آينده قراره بري مسافرت خانوادت ميخوان بيان و مي خواي عقد كني ، اونجا بود كه يهو متوجه شدم كه هر كي اومده مطلبمو خونده فكر كرده كه قراره من عقد كنم در صورتي كه اصلا جريان يه چيز ديگه بود.
جريان اين بود كه: قرار بود هفته بعد از مطلبي كه نوشته بودم هر سه اتفاق بيوفته كه فقط يكي اتفاق افتاد و اون اومدم خونوادم بود از قطر و مسافرت به دليلي لغو شد و مراسم عقد يكي از دوستام بود كه يه 10 روزي به عقب افتاد.
تو اين مدت اصلا به نت دسترسي نداشتم كه بيام و شفاف سازي كنم و بگم هاي ملت شكم خودتونو صابون نزنين، اين بويي كه به دماغتون خورده بوي كباب نيست دارن خر داغ ميكنن.


ادامه متن ...
نوشته : مرتضي    آرشيو نظرات (8)
حس نوشتنم نيست نميدونم بايد چيكار كنم مطلب دارما حرف هم براي گفتن دارم ولي وقتي ميام اينجا چيزي نمياد الانم حسابي خوابم گرفته برم بخوابم


ادامه متن ...
نوشته : مرتضي    آرشيو نظرات (3)
صبح گاه از خونه زدم بيرون گاز موتور رو گرفتم كه برم لار به كلاس برسم، آخه روز قبلش يكي از بچه‌ها تماس گرفت گفت مرتضي فردا حتما بيا كه ميخوايم بريم پيش آقا، ما هم از ترس خودمونو يه روبع قبل از ساعت 7 رسونديم كلاس وارد كه شدم ديدم بچه‌ها خوابيدن، ساعت رو نگاه كردم ديدم هنوز وقت هستش تا بخوابن، منم كتاب رساله دانشجويي رو برداشتم و شروع كردم به مطالعه ،ساعت از 7 گذشت كسي بيدار نشد، دوباره پيش خودم گفتم هر وقت استاد اومد اون وقت بيدار ميشن،باز صبر كردم ديدم از استاد خبري نشد، پيش خودم گفتم نكنه اين بابا كه الان جلو من خوابيده خواسته منو سر كار بذاره، دوباره پيش خودم گفتم حالا كه اومدم بذار كمي ديگه از اين كتاب رو بخونم بعدش ميرم كه ديدم اين رفيقمون بزور چشمشو باز كرد گفت مرتضي تو اومدي اصلا حواسم نبود ديروز بهت بگم كه ساعت 8 كلاس داريم، كلي حالم گرفته شد، اين همه راه تو سرما بري لار بعدش يه ساعت معطل باشي الكي، كلي حالم خراب شد كاري هم نميتونستم بكنم اين رفيقمونم چن بار گفت تو هم بيا بخواب هنوز وقت هستش تا استاد بياد منم كه اعصابم متشاكي با خونسردي گفتم راحت باش بخواب من ميخوام مطالعه كنم، خلاصه استاد اومد و رفتيم كلاس يه كلاس بيشتر نرفتيم بعدش گفتن همه بريد تو مسجد پرسيدم چه خبر گفتن مراسم ترحيم داريم، پرسيدم كي فوت شده گفتن: فاميلاي چن تا از بچه‌ها و پدر خانم حاج آقا موسوي به همين خاطر امروز دارن مراسم ترحيم ميگيرن براشون.
اينم از كلاس رفتن امروز ما بعد از چن روز كه نرفته بودم فردا كه 5 شنبه هستش كلاس نداريم ميره تا روز شنبه انشاءالله.


ادامه متن ...
نوشته : مرتضي    آرشيو نظرات (4)

 ساعت ده دقيقه مانده به ساعت سه بامداد روز جمعه خيلي وقت نيست كه اومدم خونه،رفته بودم پايگاه،!چيه؟فكر كردي ميرم ولوي؟? نه بابا ما اهل اينجور چيزا نيستيم! اومدم تو اتاقم ديدم ماهي فلاورم وحشتناك گرسنه تشريف داره منم از سر لطف(وظيفه) بهش سير غذا دادم ، بعدش  گفتم بيام نت ببينم چه خبره اين دو سه روز زياد وقت نت اومدن رو نداشتم.

و امام بعد...

ديشب خيلي شب خوب عالي بسيار عالي خلي وحشتناك عالي تا دلت بخواد عالي بود، آخه از اول شب بعد از نماز جماعت مراسم خاكريز داشتيم كه باز شهدا خجالتم دادن و تو مراسمشون شركتم دادن و واقعا از بهترين مراسما بود از لحاظ كيفيتي خيلي عالي برگزار شد(درسته كه من فقط صدا داشتم و از تصوير خبري نبود ولي مِن حيث المجموع خيلي لذت بردم حتي بقيه دوستان هم از مراسم خاكريز ديماه رضايت كامل داشتن انشاءالله شهدا بيشتر عنايت بكنن تا بتونيم مراسماي بهتري رو براشون برگزار كنيم)؛ بعد از مراسم برا انجام كاري رفتيم پايگاه صاحب الزمان(عجل لله تعالي فرجه الشريف) كه از استان اومده بودن برا فيلمبرداري از كارهاي مسجد و پايگاه، كمي اونجا مونديم و كارمون انجام نشد بخاطر تماسي كه بهم شد اومديم بيرون برا انجام كار ديگه كه قبل از كار بعدي آقاي وفايي‌فرد گفت بريم يه شامي بخوريم رفتيم برا خوردن شام ،بعد از اينكه شفارشمونو داديم استاد محمدعلي ستوده هم وارد شدن و كلي از بيانات خوبشون استفاده كرديم ولي متاسفانه بخاطر يه تماس مجبور شدم محفل رو ترك كنم برم زماني كارم تموم شد كه ديگه همه ميخواستن برن ما هم اومديم سمت خونه ديگه نزديكاي ساعت يازده، يازده و نيم بود چن دقيقه‌اي خونه بودم كه باز از خونه اومدم بيرون و رفتم سمت پايگاه صاحب الزمان(عجل لله تعاي فرجه الشريف) اونجا دو تا كار داشتم ،حاج مصطفي خورشيدي(فرمانده پايگاه) كارم رو انجام داد بعدش نشستيم صحبت كردن بچه‌هاي پايگاه هم كنارمون بودن و كلي از حاج مصطفي مثل استاد ستوده بهره بردم. آدم لذت ميبره وقتي با چنين افرادي بخورد مي‌كنه، انشاءالله اينجور افراد نصيب همه بشه و همه از چنين افرادي بهره ببرن.

ساعت 3:11 دقيقه بامداد جمعه 25/10/88



ادامه متن ...
نوشته : مرتضي    آرشيو نظرات (11)
تا حالا به اين فكر كردين كه چقد زود دير ميشه و گاهي وقتا اصلا راه برگشتي نيست! گاهي وقتا راه برگشت هستش ولي طرف خيال ميكنه كه راه برگشتي نمونده.
پس بهتره درست عمل كنيم تا هميشه يه راه برگشت داشته باشيم هر چند دير شده باشه.



ادامه متن ...
نوشته : مرتضي    آرشيو نظرات (16)
تا حالا دقت كردين كه عمر چقد سريع داره ميره، چش بهم نزدي يه سال گشته، امسال براي من از هميشه سريع تر گذشت چراشو نميدونم ولي ميدونم خيلي زود يك سال گذشت، اينقد سريع كه من انتظار نداشتم به اين زودي محرم بياد لااقل برا يه ماه ديگه منتظرش بودم يكي ديگه از دوستامم با نظر من موافق بود.
اينطور كه اين زمان داره با سرعت ميره چشم به هم نزديم ميبينيم كه در حالت احتضار افتاديم و جون ميديم پس بايد يه فكري هم به حال اون دنيامون بكينيم ، چون كه اجل فرا رسد توبه اثر نميكند ، پس  تا قبل از اينكه اين اجل بياد سر وقتمون بايد كاري كرده باشيم كه اون موقع پشيمون نشيم.
اصلا تا حالا فكر كردين به اين موضوع كه هر آن ممكنه اجل بياد سر وقتمون و حالمونو بگيره، چطوري ميتونيم خودمونو آماده كنيمبرا رويارويي با مرگ؟


ادامه متن ...
نوشته : مرتضي    آرشيو نظرات (3)
ميبينم كه همه شيريني مي خوانو منم جيبم خالي تشريف داره.
لابد بعضي از دوستان منتظر بودن من لافاصله بعد از جشنواره بيام اينجا چيزي بنويسم، خب نشد، من چي كار كنم؟وقتش پيش نميومد.
خلاصه بعد از اينكه هفته آخر يهو بهم انگيزه دادن برا ساختن مستند ما هم شروع كرديم، بعد از چن بار فيلمبرداري از تمام صحنه ها روز آخر كه بايد فيلمها رو تحويل ميداديم شروع كرديم به تدوين و چشتون روز بد نبينه كلي اين تدوين اعصابمونو به هم ريخت بعد از تدوين همه چيز تموم بود تيتراژ پاياني با مشكل روبرو شد و ما هر كاري ميكرديم حرف غين رو نمينوشت و ما مجبور بوديم بجاي اين حرف از عين استفاده كنيم كه نقطه نداشت و داديم تحويل و متظر نتيجه بازبينهاي فيلم شديم كه آيا مستند ما رو برا بخش مسابقه قبول ميكنن يا نه، خوشبختانه قبول شد و وارد بخش مسابقه شد و از بين 135 فيلمي كه آورده بودن برا جشنوراه فقط 31 فيلم مورد تاييد برا بخش مسابقه قرار گرفت از جمله مستند ديشاب، بعد از شنيدن اين خبر كلي حال كردم و متوجه شدم كه از كل منطقه لارستان تنها مستندي كه مورد تاييد واقع شده مستند ديشاب هستش دوباره كلي حال كردم به توان 2 ، تا اينكه زمان جشنواره فرا رسيد و فيلمها پخش ميشدن، شب آخر كه قرار بود مستند من پخش بشه استرس داشتم از نوع شديد و زماني كه من روي سن داشتم فيلمبرداري ميكردم تا اسمم رو خوندن كه مقام آوردم مثل اين بود كه منو زده باشن به برق يه لحظه شك بهم وارد شد اصلا نفهميدم چي شد ما هم رفتيم تنديس جشنواره رو همراه با لوح تقدير و وجه نقدي كه روش بود رو برداشتيم، اون شب كلي حال كردم واقعا خوشحال بودم كه برا اولين بار كه من وارد اين عرصه شده بودم ،مقام آورده بودم.
يكي از كامنتها كه يكي از دوستام نوشته واقعا اتفاق افتاد گفته بود بعد از هر خنده تلخي هستش و برا من اين اتفاق افتاد شب بعدش يه اتفاقي افتاد كه من كلي گريه كردم و حسابي حالم گرفته شدع اين قد حالم بد بود كه از اين دنيا سير شده بودم.
فكرش رو بكنيد آيا اين دنيا ارزش اين رو داره كه با يه مسئله اينقد خوشحال بشيم، در صورتي كه اين همه اتفاقاي بد داره توش ميوفته؟ اگه گاهي وقتا بشينيم و به گذشته و اتفاقاي تلخ و شيريني كه برامون افتاده فكر كنيم شايد آينده بهتري داشته باشيم تا اينكه اصلا به گذشته توجه نداشته باشيم و اينكه اگه به تلخيهاي زندگي فكر كنيم هيچوقت از ته دل خوشحال نميشيم و اگه به شيرينيهاي زندگي فكر كنيم تلخيهاي زندگي كمتر زجرمون ميدن.



ادامه متن ...
نوشته : مرتضي    آرشيو نظرات (9)
يه چن روزي بود كه اصلا وقت وب گردي رو نداشتم. اومدم الكي سرم رو شلوغ كردم به هيچ كاري نميرسم.
خب امشب كه داشتم ميومدم خونه يه سوژه جالبي ديدم واقعا خنده داشت، تو مسير خونه كه ميومدم ميخواستم بلوار رو دور بزنم كه ديدم يه مترسك شكم گنده خنده دار كه واقعا سوژه خيلي جالبي بود برا خنده و البته ميشد باهاش ع*** هم انداخت.
خب اين كارا رو ميكنن كه درصد تصادفات ميره بالا نه آخه ***ي مياد يه كترسك خنده دار رو ميزنه سر تقاطع كه ملت حواسشون به اون جلب بشه و خندشون بگيره بعدش هم تصادف كنن گريشون بگيره،عجب زمونه‌اي شده.

بخاطر اينكه قالب قبلي از لحاظ فني مشكل داشت مجبور شدم برگردم سر وقت قالب اولم




ادامه متن ...
نوشته : مرتضي    آرشيو نظرات (7)
اين چن روز به شدت سرم شلوغ بوده،طوري كه به خيلي از كارام نرسيدم حتي آپ كردن وبلاگ. الان بايد بشينم يه كليپ آماده كنم صبح هم بايد برم براي طراحي صحنه خدا به داد برسه.


ادامه متن ...
نوشته : مرتضي    آرشيو نظرات (5)
خدا رو شكر كه هر مشكلي كه براي كسي پيش مياد ميگذره و تبديل به خاطره و بعضا فراموش ميشن.
اگه قرار بود هر اتفاق موندگار باشه و  تبديل به خاطره نشه و يا فراموش نشه كلي برا آدم مشكل ساز ميشد. تو اين چن ماه اخير انواع و اقسام اين مشكلات رو پشت سر گذاشتم و هنوز هم با اين مشكلات دارم دست و پنجه نرم ميكنم، اين چن روز اخير از بس كلافه بودم جرأت نوشتن نداشتم، آخه مگه ميشه با اعصاب خراب و فشار روحي مطلب خوب نوشت؟ درسته كه اينجا ميشه عقده‌گشايي كرد ولي ديگه نميشه همه چيز رو گفت، به همين دليل نيومدم چيزي بنويسم.


ادامه متن ...
نوشته : مرتضي    آرشيو نظرات (3)
يه چن وقتيه كه متوجه شدم بيشتر مطالبي كه مينويسم بصورت سؤاله و هيشكي نمياد اينا رو جواب بده. لابد اين سؤالا برا اونا هم سؤاله و كاريش هم نميشه كرد و شايد اونا هم خيال ميكنن جواب اين سؤالا رو ميدونم و يا فكر ميكنن ... و يا اصلا فكر نمي كنن و فقط مي خوننخب هر چي هستش اينه كه وانا بيان بخونن شايد برا خودشون يه جوابي پيدا كردن.
تاحالا شده حرفت نياد بخواي بزور حرف بزني؟ الان من اينجوري‌ام ، آخه هي ميخوام بنويسم چيزي نمياد. امروز هم اومدم كه فقط يه سري زده باشم و شايد چيزي نوشتم، چه جالب ببين با وجود اينكه چيزي نميومد برا نوشتن اينقد نوشتم.
اين دو روزه خيلي مسائل پيش اومده برام كه بشدت ذهنمو مشغول كرده بايد يه فكري به حال خودم بكنم كه وگرنه از دست ميرم. بنده خدا پسر خوبي بودم ولي دارم از دست ميرم، كسي نيست قدرمو بدونه.


ادامه متن ...
نوشته : مرتضي    آرشيو نظرات (6)
چه خوبه كه من اينجا رو دارم يه جورايي شده مونسم، راستي تا حالا شده بخواي گريه كني نتوني؟ تا حالا شده حرفاي توي دلت عقده شه برات و نتوني بگي؟ تا حالا شده به هر چي دل بستي از دستش بدي؟حالا فرقي نمي كنه هر چي ميخواد بگو باشه بنظرت اين مسائل چه مشكلاتي رو با آدم پيش مياره؟ تا حالا شده عاشق بشي و بدوني طرف مقابلت دوست نداره؟ تا حالا شده عاشق بشي و بدوني طرف مقالبت هم دوست داره ولي يه سري موانع هستش كه باعث بشه بهش نرسي؟
بنظرت اگه تمام اين مشكلات يجا سر يه نفر خالي بشه چه اتفاقي ميوفته؟ تا حالا شده مونست ماهيهاي آكواريوم اتاقت باشن و حرفاتو به اونا بزني و اونا هم بي تفاوت هي حركت كنن؟ ولي خب اين ماهيها با اين بي تفاوتيشون باز هم به آدم آرامش ميدن.
تا حالا متوجه شدي كه خيلي وقتا نا خواسته يه چيزي ميشنوي يا گوش ميدي يهو ميفهمي كه اين حرفاي دلته و ميري تو فكر... .
اي بابا باز هم كه من عقده گشايي كردم... شايد بهتر بود اسمش رو يه چيز ديگه ميذاشتم. اوايل اصلا اين جور مسائل به ذهنم هم نميرسيد ولي الان فقط اين چيزا تو ذهنمه و ميام اينجا باهات درد و دل ميكنم. منتظر باش كه چن وقت ديگه ميخوام موضوعمو عوض كنم و حرفاي بهتري بزنم.


ادامه متن ...
نوشته : مرتضي    آرشيو نظرات (3)
تمامی حقوق مادی و معنوی این مجموعه برای صاحب اثر محفوظ می باشد!
کپی برداری از مطالب ، تنها با ذکر نام و لینک منبع مجاز می باشد.