صفحه نخست | آرشیو مطالب | ارتباط با ما
اين چن روز به شدت سرم شلوغ بوده،طوري كه به خيلي از كارام نرسيدم حتي آپ كردن وبلاگ. الان بايد بشينم يه كليپ آماده كنم صبح هم بايد برم براي طراحي صحنه خدا به داد برسه.


ادامه متن ...
نوشته : مرتضي    آرشيو نظرات (5)

قرار بود اين مطلب رو روز جمعه بنويسم ولي به دلايلي نشد.

حالا خيال ميكنيم روز جمعه 22 آبان ماه هستيم و ميخوام مطلبم رو بنويسم.

 

جاتون خالي رفته بوديم يه سري بزنيم به دل طبيعت ببينيم حالش خوبه، نزديكاي غروب موقع برگشتن مسيرمونو كج كرديم تا بريم به روستايي كه چراغاش روشن بود وقتي رسيديم اونجا سادگي و بي‌آلايشي و بي ريايي و بي ادعايي اومدن به استقالمون، بين اينا ميشد گرماي يكدلي و محبت و صميميت رو زيارت كرد. جاتون خالي مدت كمي اونجا بوديم ولي كلي حالم كردم.

 



ادامه متن ...
نوشته : مرتضي    آرشيو نظرات (4)
خدا رو شكر كه هر مشكلي كه براي كسي پيش مياد ميگذره و تبديل به خاطره و بعضا فراموش ميشن.
اگه قرار بود هر اتفاق موندگار باشه و  تبديل به خاطره نشه و يا فراموش نشه كلي برا آدم مشكل ساز ميشد. تو اين چن ماه اخير انواع و اقسام اين مشكلات رو پشت سر گذاشتم و هنوز هم با اين مشكلات دارم دست و پنجه نرم ميكنم، اين چن روز اخير از بس كلافه بودم جرأت نوشتن نداشتم، آخه مگه ميشه با اعصاب خراب و فشار روحي مطلب خوب نوشت؟ درسته كه اينجا ميشه عقده‌گشايي كرد ولي ديگه نميشه همه چيز رو گفت، به همين دليل نيومدم چيزي بنويسم.


ادامه متن ...
نوشته : مرتضي    آرشيو نظرات (3)
يه چن وقتيه كه متوجه شدم بيشتر مطالبي كه مينويسم بصورت سؤاله و هيشكي نمياد اينا رو جواب بده. لابد اين سؤالا برا اونا هم سؤاله و كاريش هم نميشه كرد و شايد اونا هم خيال ميكنن جواب اين سؤالا رو ميدونم و يا فكر ميكنن ... و يا اصلا فكر نمي كنن و فقط مي خوننخب هر چي هستش اينه كه وانا بيان بخونن شايد برا خودشون يه جوابي پيدا كردن.
تاحالا شده حرفت نياد بخواي بزور حرف بزني؟ الان من اينجوري‌ام ، آخه هي ميخوام بنويسم چيزي نمياد. امروز هم اومدم كه فقط يه سري زده باشم و شايد چيزي نوشتم، چه جالب ببين با وجود اينكه چيزي نميومد برا نوشتن اينقد نوشتم.
اين دو روزه خيلي مسائل پيش اومده برام كه بشدت ذهنمو مشغول كرده بايد يه فكري به حال خودم بكنم كه وگرنه از دست ميرم. بنده خدا پسر خوبي بودم ولي دارم از دست ميرم، كسي نيست قدرمو بدونه.


ادامه متن ...
نوشته : مرتضي    آرشيو نظرات (6)
چه خوبه كه من اينجا رو دارم يه جورايي شده مونسم، راستي تا حالا شده بخواي گريه كني نتوني؟ تا حالا شده حرفاي توي دلت عقده شه برات و نتوني بگي؟ تا حالا شده به هر چي دل بستي از دستش بدي؟حالا فرقي نمي كنه هر چي ميخواد بگو باشه بنظرت اين مسائل چه مشكلاتي رو با آدم پيش مياره؟ تا حالا شده عاشق بشي و بدوني طرف مقابلت دوست نداره؟ تا حالا شده عاشق بشي و بدوني طرف مقالبت هم دوست داره ولي يه سري موانع هستش كه باعث بشه بهش نرسي؟
بنظرت اگه تمام اين مشكلات يجا سر يه نفر خالي بشه چه اتفاقي ميوفته؟ تا حالا شده مونست ماهيهاي آكواريوم اتاقت باشن و حرفاتو به اونا بزني و اونا هم بي تفاوت هي حركت كنن؟ ولي خب اين ماهيها با اين بي تفاوتيشون باز هم به آدم آرامش ميدن.
تا حالا متوجه شدي كه خيلي وقتا نا خواسته يه چيزي ميشنوي يا گوش ميدي يهو ميفهمي كه اين حرفاي دلته و ميري تو فكر... .
اي بابا باز هم كه من عقده گشايي كردم... شايد بهتر بود اسمش رو يه چيز ديگه ميذاشتم. اوايل اصلا اين جور مسائل به ذهنم هم نميرسيد ولي الان فقط اين چيزا تو ذهنمه و ميام اينجا باهات درد و دل ميكنم. منتظر باش كه چن وقت ديگه ميخوام موضوعمو عوض كنم و حرفاي بهتري بزنم.


ادامه متن ...
نوشته : مرتضي    آرشيو نظرات (3)
گاهي وقتا فكرش رو كه ميكنم ميبينم اگه كسي بخواد از نت استفاده درستي داشته بهترين مكانيه كه ميتونه پيشرفت كنه. (البته اين يك جهتش بود) اگه كسي يه جايي مثل وبلاگ برا خودش داشته باشه ميتونه خودش رو خالي كنه و عقده هاي دلش رو بگه، حالا كه فكرش رو ميكنم ميبينم چرا اون موقعي كه اين وبلاگ ثبت شد شروع نكردم به نوشتن... اگه از اون موقع مينوشتم شايد خيلي از مسائلي كه برام پيش ميومد راحت تر مي تونستم از كنارش رد بشم،چون اون موقع خودم رو راحت خالي ميكردم و كمتر تو خودم ميريختم و خيلي زودتر سبك مي شدم.
لابد ميگين چي شده؟ گاهي وقتا برا هر كسي ممكنه مشكلي پيش بياد كه اونو از لحاظ روحي داغون كنه و دچار افسرگي بشه حالا فرقي نمي كنه كه شديد باشه يا خفيف، مسئله اينه كه تا مدتي از زندگي سير ميشه و تنها چيزهايي كه تو سرش ميگذره سؤالات بي جوابيه كه كسي نيست پاسخش رو بده؛ خب منم اين دوره رو چن بار گذروندم و كلي ضربه خوردم تا تونستم خودمو جمع و جور كنم، اينجور مشكلات رو خدا نسيب گرگ بيابون نكنه ... .
نميخوام الان عقده گشايي كنم فقط خواستم بدونين كه گاهي وقتا تنها مونس آدم همين وبلاگه كه ميتونه حرفاشو بزنه و خودشو سبك كنه، هر از گاهي هم شايد اين كار رو كردم، به دل نگيرين... .
برا الان بسه... .


ادامه متن ...
نوشته : مرتضي    آرشيو نظرات (1)
خب يهو تصميم گرفتم بعد از مدتها كه اين وبلاگ به نامم بود رو راه بندازم شايد ادامه پيدا كرد، به اميد ادامه دار بودن شروع كردم.
خوشبختانه فارس بلاگ اومده يه سري از امكانتش رو درست كرده آخه اوايل چن بار خواستم وبلاگ رو راه اندازي كنم با مشكل مواجه مي‌شدم ، منم يه آدم حساس زود ولش مي‌كردم ، ولي اينبار دلو زدم به دريا و يا علي گفتم و... خلاصه اين وبلاگ هم شروع شد.
تصميم دارم در مورد همه چي بنويسم بجز سياست محض و خشك و خالي چون من چيزي حاليم نيست.شايد اتفاقات روزانمو نوشتم شايد ... راستش تا حالا اينكارا رو نكردم اومدم كه ياد بگيرم و انشاءالله مفيد باشم.
احساس ميكنم دارم خيلي خشك مينويسم آخه حسي برام نمونمده. حالا كه دارم فكرش رو ميكنم واقعا وبلاگ جاي خوبيه آخه هر كسي ميتونه بياد و راحت درد دل كنه و حرفاشو بزنه. احسنت بر كسي كه وبلاگ رو راه اندازي كرد. خب ديگه فكر كنم برا اولين مطلب اينقد بس باشه، ممكنه يهو جو گير شدم و هي نوشتم.
من الله توفيق


ادامه متن ...
نوشته : مرتضي    آرشيو نظرات (3)
تمامی حقوق مادی و معنوی این مجموعه برای صاحب اثر محفوظ می باشد!
کپی برداری از مطالب ، تنها با ذکر نام و لینک منبع مجاز می باشد.